یادم رفت بگم قبل از قلعه آمر ما رو بردن یه جا واسه خرید. چون همه میخواستن پارچه بخرن. منم که به لیدرمون روز اول گفتم میخوام طلا بخرم گفت خودم میبرمتون بازار طلا. منم همش منتظر بودم ببرتمون یه پاساژی که فقط طلا داره. چند بار هم تاکید کرد به هیچ عنوان از جای دیگه ای طلا نخرید چون گولتون میزنن. اینجایی که من میبرمتون مورد اطمینانه. خلاصه ما رو برد یه فروشگاه که طبقه اولش لحاف و روتختی داشتن. هیچ کس هیچی نخرید. لیدره هم راه به راه میگفت لحافاش خیلی خوبه. من خودمم از اینجا خریدم و خیلی وقته دارم استفاده میکنم. لحافاش خیلی سبک بود ولی جنس پارچش اصلا" به نظرم خوب نبود. انگار رنگ و روش رفته بود و یکم هم پرز داشت. مایک خواست بخره که نذاشتم. خیلی هم گرون بود. بعد ما رو برد طبقه بالا واسه خرید ساری. وقتی میخواید ساری بخرید بهتون پارچه مخصوص ساری میدن که نصف بیشترش برای دامنش و شالش میره و یه تیکه کوچولو هم برای نیم تنه بالاش از توش میدوزین. من جایی ساری اماده ندیدم. حتی دبی هم که رفتم ساری بخرم پارچشو بهم دادن و دادم برام دوختن. من چون یه دونه ساری داشتم چیزی نگرفتم. ولی یکی از هم گروهیامون میگفت مزون لباس داره تو تهران و پنج تا پارچه ساری خرید. برای هر ساری فک کنم شش متر بود. هر کدوم از اینا رو خرید 2500 روپیه. میشه 125000 تومن. گفت از تهران 20 تومن ارزونتره و چون قیمت ایران هم دستش بود پنج تا برداشت. بعدش لیدرمون ما رو صدا زد گفت بیایید اینجا طلا بخرید. یه مغازه کوچولو بود که یه ورش سنگ داشتن یه ورش هم نقره که اب طلا داشت و یه قسمت کوچیکی هم طلا بود! بازار طلا بازار طلا که میگفت همین بود! من میخواستم پایَل بخرم. از اونا که به پا میبندن و جیلینگ جیلینگ صدا میده. ما بهش یه چیز دیگه میگیم هندی ها بهش میگن پایل. از اینا از قدیما تو فامیل ما دارن و فک میکنم از هند هم می گرفتن. چون اون زمان زیاد میرفتن هند. به لیدرمون که گفتم گفتش از اینا طلا نداره که. یا بدله یا با نقره درست میکنن. خیلی تعجب کردم چون مطمئنم که طلاش هم هست. خلاصه اونجا که ما رو برد نداشتن. من با خودم چند تکه طلا برده بودم که اونجا عوض کنم. یه گردنبند تک بود با یه نیم ست گردنبند و گوشواره و یه دستبند و دو تا حلقه یکی مال خودم یکی مال مایک. اینا رو من خیلی وقته میخواستم عوض کنم ولی وقتی خواستیم بریم هند چون طلای هند هم معروفه گفتم اونجا عوض کنم بهتره. خب پایل که گفت ندارم. یه حلقه واسه خودم و مایک میخواستم که انتخاب کردیم. طلاهای ما رو حساب کرد و اون دو تا حلقه ای هم که خواستیم بخریم حساب کرد. پول همه طلاهای من اندازه پول اون دو تا حلقه نشد! پول زیادی هم همرامون نبود. گفتم نگین حلقه مایک رو عوض کنه تا ارزونتر بشه. بازم پول کم اوردیم و 16000 روپیه گذاشتیم روش شد دو تا حلقه! من نمیدونم اون لحظه من و مایک چه فکری کردیم با خودمون. واقعا" الان که بهش فکر میکنم میبینم ادمی به احمقی ما وجود نداره. تازه دیر شده بود و فروشندهه میگفت تا براتون فاکتور کنم و قیمت طلاهاتون حساب کنم نیم ساعت طول میکشه. منم که بیشتر قصدم خرید پایل بود گفتم پس نمیخواد چون ما دیرمون میشه و گروه میخوان برن که لیدرمون برگشت گفت نه منتظر میمونیم. این در صورتیه که جاهای دیگه اگه خودمونو تیکه پاره میکردیم یه دیقه هم بیشتر نمیموند! از اونجا رفتیم یه قسمت دیگه که صنایع دستی چوبی داشتن. مجسمه های خیلی بزرگ که خوشگل هم بودن. اونجا هم لیدره دورمون میچرخید که بخواید از اینا بخرید میتونن راحت براتون بفرستن ایران و از این لحاظ مشکلی ندارید. باز من و مایک یکم وسوسه شدیم ولی نذاشتم مایک بخره. حلقه هامون رو شیراز بردیم نشون دادیم گفت هر دوتاش طلای 18 هست. فک کن دو تا حلقه طلای 18 شد پنج میلیون واسه ما!
بعد از ناهار رفتیم بازار محلی جیپور قدیم. یه خیابون بود که دو طرفش مغازه بود که پارچه و صنایع دستی چوبی و اینا داشتن. جیپور به صنایع دستی چوبی معروفه. ولی آگرا صنایع دستی سنگی داره. جایی که اتوبوس نگه داشت یه صدمتری تا بازار فاصله بود شایدم کمتر. ما اونجا یه سه چرخه دیدیم که من هوس کردم این فاصله رو با این بریم تا هم سوار بشم عکس بگیرم هم این یکم راه رو پیاده نرفته باشیم. آقا چشمتون روز بد نبینه این یارو دیگه ما رو پیاده نکرد. گفت فقط بگید چی لازم دارید من خودم میبرمتون همونجا خرید کنید. همه خریداتون رو انجام بدین و بعد برتون میگردونم همینجا 50 روپیه هم بیشتر نمیگیرم. منم قبول کردم. آقا این هی رفت و رفت از بازار رفت بیرون تو کوچه پس کوچه ها هرچی می گفتیم برگرد نمیخوایم گوش نمیکرد. اخرش ما رو برد یه مغازه تو یه کوچه چون من گفته بودم بدلیجات میخوام. بعد گفت چی میخوای دیگه گفتم هیچی برگرد تو بازار فقط میخوام نگاه کنم هرجا گفتم وایسا نگه دار. گفت باشه رفت تو بازار من از دور یه مغازه دیدم که کوسن های رنگی داشت گفتم نگه دار ولی نایستاد. هرچی داد زدم گفتم میگم وایسا گفت نه اون خوب نیست میبرمتون جای بهتر از اون و برد دم یه مغازه که کوسن داشت نگه داشت منم عصبانی اصلا نرفتم تو مغازه رو هم ببینم پولشو میخواستم بدم هی میگفت الان چرا؟ بعد که کاراتون تموم شد بده بذار میبرمتون یه جای دیگه. گفتم نمیخوایم با تو بیاییم تو به حرف ما گوش نمیدی. حالا پولشو نمیگرفت هی میگفت نه گوش میدم گوش میدم. یک ساعت بیشتر وقتمون با این بیشعور تلف شد. البته بیشعوری از خودمون بود که دو قدم راه پیاده نرفتیم. دو ساعت هم بیشتر بهمون وقت نداده بودن  و خیابونه هم خیلی طولانی بود. بازار جیپور همه چی توش پیدا میشه و فقط باید چونه بزنید. من یه صندوق چوبی کوچولو خریدم 100 روپیه. میشه حدود 5000 تومن خودمون. قاطی مردم و تو اون خیابون قدم زدن و خرید کردن رو خیلی دوست داشتم. هر از گاهی هم یه فیلی شتری از کنارمون رد میشد. نشد که ما خیلی بریم جلوتر چون خیلی زود یه ساعت گذشت و باید برمیگشتیم. ساعت هفت بود که میگفت میبرمتون هتل. همونجا اون دختره که گفتم مزون لباس داشت و پنج تا ساری خریده بود خیلی ناراحت و عصبانی گفت همون ساری رو اینجا میدادن 800 روپیه! یعنی 1700 روپیه کمتر. خیلی ناراحت بود. با لیدرمون بحثش شد و لیدره هم پررو پررو بهش گفت برو شکایت کن. منم بهش گفتم آقا ما اصلا" ازت راضی نیستیم. ما به تو اعتماد کردیم اخه این چه طرز برخورده شما با خارجی ها دارید؟ کجا تو کشور ما با یه خارجی اینجوری برخورد میکنن؟ رفتیم هتل. ما و یه خانوم اقای دیگه از گروه گفتیم تاکسی بگیریم خودمون بریم خرید. لیدرمون میگفت چیه همش میخواید برید خرید؟ مگه میخواین هند رو بار کنید ببرید؟ درسته همه زیاد خرید خرید میگفتیم ولی خب کسی چیزی نخریده بود تا اون موقع. اخه هند هم به پارچه و صنایع دستی چوبی و اینا خیلی معروفه و ارزون هم هست. تازه بخصوص برای ما که تو یه شهر کوچیک زندگی میکنیم. من برای خرید خودم باید پاشم برم شیراز. تو این چند سال اخیر هم بس که همه چی گرون شده من هر وقت از ایران میرم بیرون برای چند ماهم خرید میکنم تا لازم نشه بکوبم از اینجا برم شیراز.
از دم هتل یه ریکشا گرفتیم. من و اون خانومه هر دومون از اینترنت اسم یه مرکز خرید رو یادداشت کرده بودیم. اسمش کوس موس مال بود!! سر اسمش کلی خندیده بودیم. یه تاکسی گرفتیم ادرس رو نشونش دادیم گفت بلدم. سوار شدیم. اقا این هی رفت و ما هی نرسیدیم. هی رفت و هی نرسیدیم. از سرما داشتم یخ میزدم. این ریکشاها عین موتوره که فقط یه سقف داره. هم غر غر صدا میده هم اونجور بالا پایین میپره انگار سوار الاغی. هم باد بهت میخوره سردت میشه. بعد دیدیم یارو هی داره ادرس میپرسه. به هر کی نشون میداد میگفت بلد نیستیم. یک ساعت گذشت تا ما رو برد دم یه هتلی گفت اینجاست! گفتیم اینکه هتله ما میخوایم بریم شاپینگ مال. دوباره هی رفت و هی رفت و هی رفت. گفتیم اقا برگرد هتل. برنگشت و هی می ایستاد به ادرس پرسیدن. از بیست نفر بیشتر پرسید که هیچ کس بلد نبود به جز یه نفر که گفت بلدم و اونم خودش راننده یه ریکشا دیگه بود. عجب مردمون جالبی ان این هندیا! خلاصه که با هزار بدبختی و مرگ من برگرد غلط کردیم نمیخوایم. یخ زدیم. سرده. خسته ایم. دیره. تو رو خدا برگرد. و من اون پشت جیغ جیغ که دارم بهت میگم برگرد! بلاخره بعد از دو ساعت ما رو دم هتل پیاده کرد. کرایه شم تمام و کمال گرفت! من که گفتم هیچی بهش ندیم. مایک گفت گناه داره بنزینش مصرف شده. نصف کرایشو میدیم. اولش گفت اصلا" ندید پول. بعد گفت هرچی دوست دارید بدید. بعد که نصف پولشو دادیم گفت چرا کمه؟! ادرستون اشتباه بوده اصلا" همچین جایی وجود نداره. منم توپیدم بهش که اگه وجود نداره پس چرا گفتی بلدم؟ مرض داری مگه؟ اینو فارسی گفتم فک کنم نفهمید! خسته و داغون برگشتیم هتل. فک کن دو ساعت باد سرد خوردیم و یخ زدیم و در به در دنبال کوس موس مال! تازه جلوش هم یادداشت کرده بودم 10 طبقه است شامل همه چی! تو جیپور اصلا" شاپینگ مال نبود که دیگه ده طبقه هم باشه!! همه چی هم داشته باشه. من نمیدونم چه ادم از خدا بیخبری مرض داشته اینو نوشته ما رو کشور غریب سرگردون کرده. اخه خانومه هم عین ادرس منو داشت گفت دخترم از اینترنت برام پیدا کرده. بعد چقد ما خجالت کشیدیم اولش خانومه به من میگفت تو برو بگو منم روم نمیشد جلوی شوهرش بگم. بعد که دیگه کوس موس از دهنمون نمی افتاد بس که از این و اون پرسیدیم. از هند که برگشتم دوباره یه سرچ تو اینترنت کردم و دیدم. بهش نمیومد کسی قصد مردم ازاری داشته باشه.
فردا صبحش قرار بود به سمت آگرا حرکت کنیم. همه گروه میخواستن باز برن بازار قدیم. از لیدرمون خواهش کردیم که دو ساعت دیرتر حرکت کنیم و قبل از رفتن به آگرا بریم بازار. قبول نکرد و نبردمون. از جیپور تا اگرا هم شش ساعت تو راه بودیم. باز سر راه یه جا واسه ناهار نگه داشتن و ما فقط پیاده شدیم همون دور و بر ماشین یه گشتی زدیم و کسی چیزی سفارش نداد. لیدره و راننده هه رفتن غذاشونو خوردن و برگشتن. ما هم که بوق بودیم کلا". هر کی هرچی با خودش داشت میاورد و بین همه تقسیم میکرد. یکی آجیل داشت. ما موز خریده بودیم از جیپور برای هممون که تو راه بخوریم. خلاصه که خودمون هوای همو داشتیم.
رسیدیم اگرا ساعت دو ظهر بود. روبروی هتل ما یه مک دونالد بود که به همه دنیا می ارزید. و کنارش هم یه مرکز خرید کوچولو و یه بیگ بازار که لیدرمون گفته بود نزدیک هتلتونه. ما همگی خوشحال و خندون رفتیم بیگ بازار. فک کن کل بیگ بازار تعطیل بود. میگفتن یه مدت هست که تعطیل شده و فقط یه مغازه باز بود max. اونجا گشتیم و یکم خرید کردیم ولی چیز زیادی نبود که بخریم. روبروی هتلمون پر از ریکشا بود که همشون با هم حمله کردن به طرف ما که اینجا تعطیل شده بیایید ما ببریمتون جای خوب و ارزون. دو تاشون هم یه برگه دستشون بود که به فارسی یکی نوشته بود من با اینا رفتم خرید و ادمای مطمئنی هستند و جای خوب میبرن و زیرش هم امضا کرده بود. اینم کاغذه رو چسب زده بود که یه وقت خراب نشه! ما با اینا نرفتیم و رفتیم همون مرکز خرید کوچیکه روبروی هتل. یه مارک هندی بود که لباس داشت و از اونجا برای خودم لباس خریدم. از این لباس ها که تنگه و تا روی زانو. و دو طرفش هم تا کمر چاک داره. شلوارش هم خیلی بلنده که وقتی میپوشی ساق پات جمع میشه. از این شلوارا همه رنگی داشتن و خودت باید با لباست ست میکردی. من خیلی دوست داشتم و دو تا واسه خودم خریدم.

بقیش واسه فردا...