یادم رفت بگم که واحد پول هند روپیه است و هر روپیه 52 تومنه. اختلاف ساعتشون هم با ما دو ساعته که اونا جلوترن. چیز خیلی جالبی که بین مردم هند وجود داره و من خیلی خوشم اومد اینه که به همه مذاهب احترام میذارن و شما میتونی به راحتی اونجا برای دین و مذهبی که داری تبلیغ کنی. هیچ کس به خاطر داشتن عقیده و مذهب خاصی تحقیر نمیشه و مورد سوال قرار نمیگیره. بیخود نیست که به کشور 72 ملت معروفه. اونجا حتی مسلموناشون به احترام هندوها گوشت گاو نمی خورن.  همه به عقیده هم احترام میذارن و زندگی مسالمت آمیزی با هم دارن. دولت هند تو چند سال اخیر خیلی سعی کرده که برای فقرا آموزش رایگان و خدمات ارائه بده تا کشورشون از این وضعیت دربیاد ولی گویا خودشون قبول نکردن. اینا به همون طبقه پست معروفن که خودشون قبول کردن وضعیتشون رو و باور دارن که نمیتونن به طبقه بالاتری ارتقا پیدا کنن. خودشون باور دارن که نجس هستن و زندگیشون همینیه که هست و حتی فکر زندگی بهتری رو هم به مغزشون راه نمیدن. به تناسخ اعتقاد دارن و فکر میکنن زندگی بعد از مرگشون بهتر از این میشه.

اینم یادم رفت بگم که من دوست داشتم حتما" عروسی هندوها رو ببینم. از لیدرمون پرسیدم گفت هندوها فقط دو ماه در سال عروسی میگیرن! ولی شب که ما وارد هتل شدیم دیدیم انگار یه خبرایی هست. توی هتلمون عروسی بود. ما شش نفری خوشحال و خندون رفتیم دم سالن عروسی و از یکی از گارسون ها پرسیدیم میشه ما بیاییم و فقط یه گوشه وایسیم نگاه کنیم مراسمتون رو. رفت پرسید و گفت میتونید بیایید. دیدیم همه جلوی جایگاه عروس دوماد جمعند و دارن عکس میگیرن. ما هم اجازه گرفتیم و چند تا عکس از عروس دوماد گرفتیم. بعد باز پرروتر شدیم و من به دوماد اشاره کردم میتونم بیام بالا؟ اونم سرشو تکون داد منم خوشحال خوشحال دست مایک و کشیدم و پریدیم بالا و بغل عروس دوماد عکس گرفتیم. تازه وقتی میخواستیم بیاییم پایین عکاسه اشاره میکرد که وایسید وایسید و باز ازمون عکس انداخت. بعدم که عکس گرفتنمون تموم شد گارسونی که بار اول دیدیمش اومد ما رو برد سر میزهای سلف سرویس و به اونایی که پشت وایساده بودن سفارش غذا رگفت واسه ما. حالا ما هم شام خورده و سیر بودیم هم من نمیتونستم به غذای هندی لب بزنم. روم هم نمیشد نخورم. هرچی بهشون میگفتیم شام خوردیم باز یکی از یه جا میومد و بهمون تعارف میکرد. غذاشون خیلی خیلی مفصل بود. یه عالمه میوه خرد شده که تا ظرفشون خالی میشد بلافاصله پر میشد. میز دسر و شیرینی و بستنی جدا بود. پیش غذا و غذای اصلی جدا بود. چند نفر وایساده بودن و نون می پختن پشت میز. هر کی هم برامون غذا میگرفت بدون اینکه بهشون بگیم خودشون میگفتن تند نباشه فلفل نریز. دور جایگاه عروس دوماد پر از کادو و بسته های خوشکل بود که نفهمیدیم هدیه مردم به عروس دوماده یا هدیه عروس دوماده که قراره به مهمونا بدن. ساعت 12 شب بود. هم خسته بودیم هم دلمون نمیومد مراسمشون رو ترک کنیم. آخر شب برنامه رقصشون بود که من کلی فیلم گرفتم. رقصاشون همه دسته جمعی بود عین تو فیلماشون. خیلی خیلی قشنگ بود و من کلی ذوق میکردم. دیگه ما خسته شدیم و رفتیم اتاقامون.

فرداش از دم هتل که اتوبوس اومد دنبالمون تا موقعی که از دهلی خارج بشیم دقیقا" یک ساعت تو راه بودیم. بس که شلوغ و ترافیک بود. کلا" توی دهلی ما از همه جا دور بودیم. تا فرودگاه یک ساعت و نیم فاصله داشتیم و هر جایی که می خواستیم بریم حدود یه ساعت تو راه بودیم. از دهلی تا جیپور هم شش ساعت راه بود. ساعت یک بود که یه جایی نگه داشت واسه ناهار. جای قشنگی به نظر میومد. یه قسمتی از رستوران فروشگاه بود که صنایع دستی داشتن و خیلی گرون بود. عین همونا رو میتونید تو بازار محلیشون خیلی ارزونتر پیدا کنید. پس از فروشگاه های بین راهی چیزی نخرید. اینجا رو مخصوص توریست ها راه میندازن. کسی از توی گروه غذا سفارش نداد به جز من و مایک. من مرغ سفارش دادم و تاکید کردم هیچ ادویه ای نداشته باشه. بد نبود فقط یکم بو میداد. غذامون بدون برنج بود. فقط برای هر نفرمون سه تیکه مرغ بود با چند تیکه نون و یه کاسه ماست. شد 90000 تومن!!! نمیدونم جاهای دیگه هم اینجوری هست یا نه. ولی توی رستوران که ما غذا سفارش میدادیم یه مبلغی هم اضافه بر قیمت غذا بعنوان مالیات ازمون میگرفتن! کلی دلم سوخت واسه اون همه پولی که واسه چند تیکه مرغ بدبو دادیم! ساعت 5 عصر رسیدیم هتل جیپور. جیپور هتلمون یک جا بود و مال ما هم پنج ستاره بود. تا رسیدیم هتل دیدیم به به انگار امشب هم عروسی دعوتیم! حالا من غصه میخوردم که چرا لباس نیاوردم با خودم! وارد هتل که شدیم دیدیم انگار شب دو تا عروسی هست توی هتلمون. ولی وقتی وارد اتاقمون شدیم و از پنجره بیرون رو نگاه کردیم یکی هم اونور بود.
لیدرمون باز گفت فردا صبح میام دنبالتون. همه ازش خواستن امروز یه جایی رو واسه خرید معرفی کنه که خوب و ارزون باشه. هیچ کس هیچی نخریده بود و همه صداشون دراومده بود. گفت یه ساعت دیگه اتوبوس میاد دنبالتون و میبرتتون یه جا واسه خرید. هی من گفتم به حرف این گوش نکنید این جای خوب معرفی نمیکنه ولی خب خودمون هم جایی بلد نبودیم. یه ساعت بعد اومد دنبالمون و ما رو برد یه جا مثلا" واسه خرید. بازم هیچی نبود. من دیگه داشتم از عصبانیت می ترکیدم. از گروه جدا شدیم و با مایک تاکسی گرفتیم گفتیم بره یه شاپینگ مال. ما رو برد یه جا که چیز خوبی نداشتن ولی بلاخره یه شاپینگ مالی بود و چند تا مغازه داشت. فقط بنتون بود که از بقیش بهتر بود ولی اونجا هم کوچیک بود و چیز زیادی نداشتن. منم به هوای اینکه از هند خرید میکنم لباس زیادی با خودم نیاورده بودم و از همونجا مجبوری یه لباس خریدم و خسته و ناراحت برگشتیم هتل. انقد خسته بودیم که عروسی هم نرفتیم.

صبح روز بعد اومدن دنبالمون و رفتیم قلعه آمر. یه قلعه خیلی بزرگ و تو در تو که من عاشقش شدم. برای رفتن به قلعه آمر باید وارد جیپور قدیم میشدیم جایی که خونه ها و مغازه ها هنوز به سبک قدیم بود و همه یک رنگ و صورتی. به خاطر همین هم جیپور به شهر صورتی معروفه. البته صورتی نبود گلبهی بود! از بازار محلی جیپور رد شدیم و همه کشتن خودشونو که اینجا هم ببرینمون! قلعه آمر از دور خیلی قشنگ بود . روی کوه بود و دیوارای قلعه از دور عین دیوار چین مارپیچ و بلند روی کوه ها کشیده شده بود. کوه های اطراف رو که نگاه میکردی دیوار قلعه رو میتونستی ببینی. برای رفتن روی کوه هم میشد با جیپ رفت هم با فیل. ما همه فیل رو انتخاب کردیم. روی هر فیل هم دو نفر سوار میشدن. از اونور که خواستیم پیاده بشیم فیله خرطومشو بلند کرد و یه عطسه ای کرد هر چی تف داشت پاشید روی من و مایک! انقد من چندشم شد و جیغ زدم کم مونده بود خودمو پرت کنم پایین. ورودی قلعه پر از دستفروش هست. کلاه های هندی که اول قیمتش 1500 روپیه بود و مایک 200 روپیه خرید. بعد هم ول کن نبود که یکی هم من بخرم منم نخریدم دنبالمون کلی اومد و آخرش گفت 100 میدم بهتون! فک کن قیمت اولی که گفته بود 15 برابر بیشتر بود. اینه که میگم چونه بزنید. همین کلاه ها رو توی فروشگاه های توریستی داشتن 1500 روپیه که تخفیف هم نمیدن. پس از اینجا میتونید از این چیزا بخرید. کاسه های برنجی کوچیک و خوشکل که خیلی ارزون بود وقتی هم گروهی های ما خریدن لیدرمون گفت اشتباه کردید خریدید! اینا تقلبیه! ولی به نظر من کار خوبی کردن. عین همینو جاهای دیگه 20 برابر میدن. یه کاسه کوچیک چیه که اصل باشه دیگه. ادم واسه دکوری میخواد. بعدشم به ما گفت شما نخرید خودم میبرمتون یه جا که اصل باشه!
قلعه آمر خیلی قشنگ و مرموزه. عین قلعه توی فیلما و کارتن ها. من و مایک که گروه رو ول کردیم و کلی تو سوراخ سنبه هاش گشتیم. راهرو ها و دالان های تنگ و طولانی داشت انقد خوشکل بود که نگو. از هر جا که میرفتی چند راه دیگه داشت و ما هی رفتیم و رفتیم تا گم شدیم! دیگه بلد نبودیم برگردیم. بعد خود لیدره پیدامون کرد. فک کنم سه ساعتی اونجا بودیم و بعدش با جیپ برگشتیم پایین. موقعی که سوار فیل میشید ممکنه چند تا عکاس بیان و ازتون عکس بندازن و بعد از عکسایی که گرفتن یه البوم درست میکنن و همشو گرون بهتون میفروشن. ما فقط یه عکس خواستیم ولی 25 تا چاپ کرده بود و همشو به زور بهمون داد. میتونید خیلی راحت دوربین رو نگاه نکنید و محلشون نذارید اینا به هر حال عکسشون رو میگیرن و چاپ هم میکنن و موقع خروج میان خرتون رو میگیرن که بیا بخر. ما هم اول محلشون نذاشتیم ولی اصرار کرد یه بار نگاه کنید و لبخند بزنید اگه عکستون رو دوست نداشتید نخرید. ما هم گفتیم باشه. ولی از اینا سمج تر جایی پیدا نمیکنید تا ازشون نخرید ولتون نمیکنن. فک کن 25 تا عکس فقط روی فیل من میخوام چی کار آخه؟!
بعد از قلعه آمر رفتیم واسه ناهار که با تور بود. رفتیم KFC. همه اون یک هفته رو شام و ناهار ما یا مک دونالد بودیم یا KFC. به جز یه بار که هتل خوردیم و یه بار هم بین راه.
بعد از ناهار قرار شد ببرنمون موزه که هیچ کس قبول نکرد و همه گفتن بریم بازار محلی جیپور قدیم. هم واسه خرید خوب بود هم میتونستی بین مردم باشی. فیل ها توی جیپور رو میتونید توی خیابون هم ببینید بین ماشینا. همینطور شترها رو.

خیلی طولانی شد. بقیش واسه یه روز دیگه...