چند ماه پیش اومدم گفتم مریم رژیم گرفته و 10 کیلو وزن تو یه ماه کم کرده. این دختره وقتی جوگیر می‌شه بدجور جوگیر می‌شه.. حالا این بار خوب رژیم گرفت ولی همیشه وقتی تصمیم می‌گرفت رژیم بگیره هیچی غذا نمی‌خورد.. نه صبحونه نه ناهار نه شام. هیچی! بعد که معده‌ش داغون می‌شد و کارش به دکتر می‌کشید آدم می‌شد.
یه مدته افتاده تو سرش که می‌خوام غذای سالم بخورم. همش غذاهای آب‌پز می خوره و میوه و آب به مقدار فراوون. روزی چند کیلو میوه می‌خره و تموم که شد زنگ می زنه خونه ما می‌گه میوه ندارید من بیام بخورم؟ یا زنگ می‌زنه خونه خاله‌ش. یه مدت هم خونه ما نمیومد می‌گفت میوه ندارید. بعد من به مایک گفتم رفت کلی میوه خرید.. خانوم بزرگ هم رفته بود خریده بود. بهش گفتم تو چرا خریدی؟ مایک خریده دیگه. گفت منو کشته مریم بس که می‌گه میوه ندارید من نمیام خونتون. همیشه وقتی می‌خواد بیاد اینجا من بهش باج می‌دادم. اوایل بستنی و شکلات و این‌جور چیزا. حالا گول این چیزا رو نمی‌خوره و فقط میوه می‌خواد.
یه خاطره خنده دار هم چند روز پیش از مامانش تعریف می‌کرد.. مریم و مامانش رفته بودن خونه خاله‌ش.. خاله ش مهمون داشته، مهمون رودرواسی‌دار. مریم با دختر‌خاله‌ش می‌رن تو اتاق. خاله‌ش اینا دسر پلمبیر هم واسه مهمونا درست کرده بودن.
مامان مریم میره تو اتاق و مریم خیلی آروم به مامانش می‌گه مامان میوه بردید؟
مامانش می‌گه: چی؟ پلمبیر؟
مریم: مامان می گم میوه بردید؟
مامانش: پلمبیر بردیم؟
مریم صداشو بالا میبره و میگه: مامان دارم میگم میوه میوه.
مامانش: پلمبیر؟ آره پلمبیر بردیم.
مریم: مامان میوه، گلابی. گلابی بردید؟ گلابی.
مامانش: پلمبیر؟ آره میگم که بردیم.
مریم این دفعه عصبانی میشه و رو می‌کنه به دخترخاله‌ش می‌گه دارم می‌گم گلابی، می‌گه پلمبیر.
مامانش هم عصبانی می‌شه و همین‌جور که داشته برمی‌گشته می گه من نگفتم گلمبیر، من گفتم پلمبیر.

یعنی وقتی واسه من تعریف کرد انقد خندیدم فکم درد گرفت. بقیه هم خندیدن ولی نه به اندازه من. تا چند روز هر کی میومد به مریم میگفتم واسه این تعریف کردی؟ بعد باز خودم بیشتر از دفعه قبل میخندیدم.

از کارای خونمون بگم که دیروز رفتن و کولرها رو نصب کردن. امروز هم درهای سرویس بهداشتی ها رو که دو ماهه هی امروز و فردا کردن تا آخر مایک گفت اگه نیومدید میذارمشون دم در نمی‌خوایمشون. مونده شیشه‌های راه‌پله که اینو هم ده روزه هی می‌گن امروز فردا. بعد نرده‌های راه پله و پله های جلوی ساختمون. مهم اینه که امروز که درهای سرویس بهداشتی نصب شدن کار داخل خونه تمومه. حتی مایک کارگر برده و همه جا رو تمیز کردن. یعنی می‌تونم برم ظرف و ظروفامو بچینم تو کابینت. و منتظر باشم تا مبل و تختم از شیراز برسه. فقط نمی‌دونم تا رسید همه رو بچینم یا صبر کنم یه ماه قبل از عروسی برم بچینمشون. آخه می گم بی‌مزه می شه از الان که سه ماه تا عروسی مونده من اینا رو بچینم. آدم هی وسوسه می‌شه بره بهشون سر بزنه. مایک که کلی خوشحاله و می‌گه خونه که اماده شد می تونیم بعضی شبا بریم و اونجا بمونیم. ولی من به هیچ عنوان  قبول نمی کنم. می خوام خونه‌م واسه شب عروسی نو باشه و فقط واسه تمیزکاری و چیدن وسایل می‌رم. حتی یه دیقه هم حاضر نیستم برم الکی بشینم تا بی‌مزه بشه.
امروز هم دارم میرم خیاطی تا یه لباس بدم برام بدوزن با شل..وار بند.ری ست کنم. الان فقط یکی می‌دوزم چون پارچه ندارم. یه پارچه هم بادامزاده از دبی خریده که خب حالا حالاها به دستم نمی‌رسه. پارچه لباس عروسم هم خریده و امروز که رفتم پیش خیاط اندازه‌م رو واسه بادامزاده هم می فرستم تا اینم دوختنش شروع بشه.
دیشب خواب دیدم شب عروسیم بود و من بین میزها میگشتم تا همه چی رو چک کنم. لیوان ها و قاشق چنگال های رو میز هر کدوم یه شکل بود. میزها رومیزی نداشت و همه چی خیلی نامرتب بود. منم همش گریه می کردم که چرا نذاشتین خودم بیام درست کنم تا همونجور که می‌خوام باشه.