خاله فائزه دخترخاله بابامه. یه پیرزن کوچولو و قد کوتاه با پشت خمیده. لنگون لنگون هم راه میره. 80 سالشه. خاله فائزه دو بار تو جوونیش ازدواج کرده و هر دو بارش رو جدا شده. دو تا بچه هم آورده که هردوشون تو نوزادی مردن. الان خاله تنها زندگی میکنه. کسیو نداره. یه خواهر کوچکتر از خودش داره و چند تا برادر که همشون ناتنین.
خاله فائزه همه کاراشو خودش میکنه. ولی زیاد تو خونه بند نمیشه. تو زمستون و تابستون و گرما و سرما جوراب پشمی پاشه. کلا" جوراب خیلی دوست داره. اگه میخوای خوشحالش کنی براش یه جفت جوراب بخر. وقتی جایی میره دمپاییاشو درمیاره و با خودش میاره تو اتاق میذاره کنار خودش. از ترس اینکه یکی بدزده! شبا که از خونه میاد بیرون یه چراغ قوه هم دستشه. منو یاد اون پیرزنه تو کارتون بلفی و لیلی بیت میندازه.

خاله فائزه تو یه خونه خیلی قدیمی و بزرگ زندگی میکرد که مال باباش بوده. یه روز با مایک رفتیم خونشو دیدیم کلی هم عکس گرفتم. خاله فائزه تو اون اتاق به دنیا اومده تو همون اتاق ازدواج کرده و هنوزم توی همون اتاق زندگی میکنه (زندگی میکرد تا قبل از زلزله که خراب شد.) اون آقایی که توی زلزله فوت کرد عموی مریم بود و برادر ناتنی خاله فائزه.
من دلم برای تنهایی خاله فائزه خیلی میسوخت همیشه. برعکس همه که مسخرش میکردن من همیشه بهش احترام گذاشتم. همیشه جلوش از جام بلند شدم و حالشو پرسیدم. ولی خاله فائزه از بچگی منو زیاد دوست نداشت. اینو بزرگترا برام تعریف کردن. وقتی من سه سالم بود و داداشم پنج ساله هر روز میومده خونمون و به داداشم شکلات میداده به من نه! بعدم که من گریه میکردم بازم نمیداد! بزرگترا بهش میگفتن خب به این یکی هم بده بچس گناه داره میگفت دیگه ندارم! میگفتن پس دیگه برای داداشش هم نیار اینم دلش میخواد خب. ولی بازم فرداش با دست پر میومد برای داداشم!
خواهر کوچیکتر خاله فائزه از دستش عاجز بود. نه فقط اون بلکه همه کسایی که به خاله فائزه نزدیک بودن و اون دوسشون داشت. اول اینکه گفتم تو خونه بند نمیشه. مثلا" یهو میدیدن ساعت 2 نصف شب یکی داره زنگ خونه رو میزنه و دست هم از رو زنگ برنمیداره باز که میکردن با یه عدد خاله فائزه روبرو میشدن که سرشو مینداخت پایین و میومد تو خونه و انگار نه انگار که نصف شبه! یا توقعات بیجایی که از همه داشت. همه این اخلاقای عجیب غریبش باعث شده بود که بشه مسخره فامیل.
من اولین بار که متوجه اخلاق عجیب غریبش شدم یک روز بعد از زلزله بود. سه تا چادر زده بودیم روبروی خونه خاله فائزه. چادرا بهم وصل بودن و فقط من و بچه ها اون تو بودیم. اون خونه خونه پدری خاله فائزه بود. یه قسمتش هم برادر ناتنیش زندگی میکرد که تو زلزله خراب شد و برادرش زیر آوار موند و فوت کرد. حالا یه روز بعد از زلزله ما جلوی خونه ای به اون عظمت که خراب شده بود و کسی اون تو مرده بود همه ناراحت و ساکت تو چادر بودیم که خاله فائزه لنگون لنگون اومد و گفت درو برام باز کنید!! فری شوهر مریم هم اونجا بود گفت خاله زلزله اومده خونه خراب شده. داد زد سرش که میگم باز کن میخوام لباسامو بردارم. رفتند بالا ولی در که نیمه باز بود از اون بازتر نمیشد. پشتش یه عالم آوار ریخته بود. حالا تو اون وضعیت همه اعصابا داغون خاله فائزه نه تنها غصه برادر جوونمرگ شدش رو نمیخورد داد و بیداد که درو بستن نمیذارن من برم تو خونم. انقد داد زد که فری هم عصبانی شد و داد زد سرش که برادرت مرده تو دنبال لباساتی. خاله فائزه هم جواب داد هی میگن برادرت مرده برادرت مرده آدمیزاد میمیره دیگه! من سینیم تو خونه زیر خاکه!! من از تعجب شاخم دراومده بود که بیخود نیست کسی خاله فائزه رو دوست نداره!

اینا همش مقدمه بودا.. میخواستم اینو تعریف کنم:
داداش کوچیکم ماه رمضون بود که از کانادا اومد ایران. شیراز بود یه چند روزی و از اونجا که خواست بیاد شهر ما دیدن من یکی از فامیلا دو جعبه شیرینی میده دستش برای خاله فائزه. یکیش فکر کنم کیک یزدی بوده یکی هم زولبیا بامیه. داداشم صبح زود رسید. این دو جعبه شیرینی هم تو یه کیسه نایلونی بود. گذاشت رو اوپن آشپزخونه و گفت مال خاله فائزست. عصر من خرید داشتم با داداشم رفتیم که داداشم شیرینی های خاله فائزه رو هم برداشت تا سر راه ببریم براش. رفتیم هرچی در زدیم باز نکرد. که انتظارشو داشتم و اینکه خونه باشه عجیب بود اصلا". باز داداشم شیرینی ها رو با خودش آورد خونه. تا شب. من اون شب مهمون داشتم و دخترخاله خانوم بزرگ اومده بود کمکم. یه چیزی هم لازم داشتم با هم رفتیم بخریم و سر راه خونه یکی از فامیلامون کار داشتم که سر کوچشون خاله فائزه رو دیدیم. نمیدونم چه جوری از تو ماشین ما رو شناخت و وقتی تو خونه بودیم و داشتیم صحبت میکردیم یهو خاله فائزه اومد تو و مچ دست منو گرفت و گفت امانتی من دست توئه؟ گفتم آره آوردیم براتون درو باز نکردین. وسط حرفم پرید و گفت پس چرا نیاوردی؟ ها؟ گفتم میگم که آوردم.... ولی مگه به حرف من گوش میداد.. باز گفت چرا نیاوردی؟ مگه کسی چیزی که مال مردمه رو پیش خودش نگه میداره؟! گفتم خااااله آوردم درو باز نکردین. گفت الان برو برام بیار گفتم الان نمیتونم مهمون دارم عجله دارم گفت بیخود میکنی نمیتونی!!! حالا مچ دستم هم محکم گرفته بود ول نمیکرد. هرچی فامیلامون که اونجا بودن گفتن ولش کن میاره برات گفت نمیاره من میشناسمش. این امانتی مردمو نمیده بهشون!!! گفتم خاله دارم میگم آوردم بخدا باز نکردین درو. یهو داد زد سرم که باز نکردم نبودم خونه خب!! عجبا! منو کشون کشون برد انداخت تو ماشین خودش هم عقب سوار شد. رفتم از خونه براش آوردم و رسوندیمش خونشون. بعد که بهش دادم آروم شده بود. میگفت من که خونه نبودم رفته بودم خونه لیلا. میاوردی اونجا خب. انگار من علم غیب دارم کجاست. 
خلاصه که گذشت تا فرداش. خاله فادزه رفته بود همه جا گفته بود دریس زولبیاهای منو با دست تیکه تیکه کرده پوستشم کنده!!!تعجب بعد همه رو ریخته تو درش! همشون بهم چسبونده!! تعجب یکی از بچه ها ازش فیلم گرفته بود برای خودمم فرستاد. خاله فائزه عصبانی که رولبیاهاش بهم چسبیدن و همشون تیکه بودن و تو درش بودن. اینا رو برای خواهرش تعریف میکرد. خواهرش میگفت خب حتما" جعبه رو چپه باز کردی. میگفت دارم قسم میخورم که تو درش بوده باور نمیکنی از لیلا بپرس. مگه من آشغال خورم؟
حالا بر فرض من مرض داشتم اومدم پوست زولبیاها رو کندم (کجاش پوستشه دقیقا"؟تعجب) بعدم تیکه تیکه کردم بعدم بهم چسبوندم و بعدم ریختم تو درش. تو اگه جعبه رو سر و ته باز نمیکردی که باز اینا میریخت تو خودش که. بعد اصلا" من مرض دارم قبول ولی به قرآن به هیچ وجه حوصله ندارم بشینم زولبیا تیکه کنم بعد بچسبونم بهم. چه کاریه خب!

چند روز گذشت تا عید فطر. ما این عید برامون خیلی مهمه و مثل عید نوروز همه میرن عید دیدنی و دیدن بزرگترا. خونه یکی از فامیلا بودیم و همه هم بودن که خاله فائزه اومد. دخترخاله های خانوم بزرگ رفتن جلوش و باهاش روبوسی کردن و عیدو تبریک گفتن. من رفتم. تا دستشو گرفتم بغلم کرد و های های گریه. گفت میخواستم بیام خونتون کسی نبود بیارتم گفتم میمیرم و خونتون رو نمیبینم. منم یهو بغضی شدم و نشد جلوی اشکامو بگیرم. شرشر اشکامو اومد پایین و گفتم خودم میام دنبالتون. دخترخاله های خانوم بزرگ هم احساساتی شده بودن و اونام داشتن گریه میکردن. یهو خاله فائزه منو از بغلش کشید بیرون و یه نگاهی بهم کرد بعدم روشو کرد به بقیه و گفت این کیه؟ مریم نیست مگه؟ گفتن نه دریسه. یهو دستمو که تو دستش بود پرت کرد و گفت برو بابا فکر کردم مریمه!! فقط منو تصور کنید وسط اون همه جمعیت که هنوز صورتم از این همه محبتش خیس بود و تازه به فین فین هم افتاده بودم. دخترخاله های خانوم بزرگ ترکیدن از خنده. ولی من واقعا" شوکه شده بودم. تا چند دیقه بعدش هم که سر جام نشستم داشتم اشکامو پاک میکردم که دیگه نمیدونم از محبتی بود که اول از خاله فائزه دیده  بودم یا اینکه این همه ضایع شدم.