چند روزیه همه در تکاپوی آماده شدن برای ماه رمضون هستن. هر کی رو هم میبینی اولین سوالش اینه که خریداتو کردی؟ کاراتو کردی؟
ما هم هفته پیش رفتیم و خریدای ماه رمضونمون رو انجام دادیم. البته یه سریاش مونده. یه خونه تکونی کوچولو هم کردم. یه روز ظهر رفتم خونه مامان بزرگم و مامی بهم یاد داد چه جوری کوفته درست کنم. الان کلی کوفته آماده تو فریزر دارم برای سحری. مواد داخل سمبوسه رو هم آماده کردم و باید عصر بگم مایک بره نونشو بخره تا شب بشینم سمبوسه هام رو آماده کنم و فریز کنم. اینم یه غذای آماده برای افطاری.
امسال هوا خیلی گرم شده. من برای آماده کردن ناهار که میرم تو آشپزخونه اون یه ساعت چند تا لیوان آب میخورم. موندم چه جوری امسال طاقت بیارم تشنگی رو. خوبه باز حالا تعطیلیم مدرسه قرار نیست بریم. 

چند روز پیش یه متنی توی یکی از گروههای واتساپ گذاشته بودن که خلاصش این میشد که تا چند روز دیگه تو همه خونه ها دم اذون که میشه یکی کنار پنجره وایساده و میگه صدای تلویزون رو کم کنید صدای اذون نمیاد.. بعد یکی دیگه میگه نگفت؟ اونی که کنار پنجرست میگه کولر رو خاموش کنید صداشو نمیشنوم. هیییسسس حرف نزیند. بعدم بلند میگه گفت گفت میتونید بخورید. آقا اینو ما خوندیم همه تو گروه شروع کردن به آیکون گریه فرستادن. یکی از خونه مادربزرگش میگفت که دم اذون میرفتن دم پنجره و الان اون خونه تو زلزله خراب شده و هیچ اثری ازش نیست. یکی از خونه خودشون میگفت که خراب شده تو زلزله و یاد ماه رمضونای سالای قبل به خیر و خلاصه کلی همه ناراحت بودن از یادآوری خاطرات. منم یادم افتاد که دم غروب که میشد من و خانوم کوچیک چادرنمازامون سرمون بود و دو تامون تو پنجره بودیم. من سرمو میچسبوندم ب میله ها و کولر و تلویزیون هم خاموش بود گوشامونو تیز میکردیم که اگه مسجدای دیگه زودتر گفتن هم ما بشنویم. بعدش که صدای الله اکبر از دور و بعدم از مسجد محلمون میومد با خانوم کوچیک میدویدیم سر سجادمون که آماده پهنش کرده بودیم. کلی غصم گرفت یاد قدیما افتادم.
همینجور که تو حس بودم اون متن رو فرستادم تو گروهی که دخترعمه هام توش بودن. دخترعمه های من شیراز هستن و تا حالا فقط یه بار اومدن شهر خودمون. اونم چند سال پیش. متن رو که فرستادم دختر عمه وسطی گفت دریس این جوکه رو خودت ساختی؟ بعدم کلی آیکون خنده فرستاد. گفتم نخیر من نساختم بعدشم کجاش خنده داره؟ توی اون یکی گروپ همه دارن گریه میکنن که. گفت مگه جوک نبود؟ من فکر کردم جوکه خب ببخشید! بعد یهودخترخاله خانوم بزرگ اینا گفت دریس اینا که نمیفهمن منظورشو. اینا که تا حالا ماه رمضون اینجا رو ندیدن. دیدم راست می گه خب. اینا حتما" جلوی تلویزیون وقتی اذون گفت افطار میکنن. اینا کولرآبی دارن کولر گازی ندارن که صدا بده و نذاره صدای بیرونو بشنوی. اینا نزدیک خونشون مسجد ندارن که صدای اذان بیاد. بعد نشستم قشنگ براشون توضیح دادم. اینجا تو هر محله ای یه مسجد هست. شهر کوچیکه و تعداد مساجد هم زیاد. وقت اذان صدای الله اکبر از چند جا به گوش میرسه. هر کدوم با چند ثانیه تاخیر. ماه رمضون نزدیک اذون ما پنجره ها رو باز میذاریم. کولر و تلویزیون رو خاموش میکنیم  که صداش مزاحممون نباشه. خب اینا این چیزا رو ندیده بودن و براشون مثل جوک بود. وقتی گفتم همه پنجره ها رو باز میذارن و میرن دم پنجره باز شروع کردن به خندیدن که خب خنده داره دیگه.. یعنی موقع اذون همه کله هاشون از پنجره بیرونه؟!
بعد از افطار سریع سفره رو جمع میکنیم و ظرفا رو تند تند میشوریم و میریم برای نماز. خیلیا میرن مسجد ولی ما خونه یکی از فامیلامون چند ساله که نماز جماعت برگزار میکنن. همه فامیل میریم اونجا. باید سعی کنم زود برم وگرنه جا گیرم نمیاد. نمازمون حدود یه ساعتی طول میکشه. بعدش باز سفره میندازن و با چای و شیرینی ازمون پذیرایی میشه. هر روز یکی از مهمونا یه چیزی درست میکنه و میبره اونجا واسه بعد از نماز. بعضی وقتا سفرشون رنگین تره بعضی وقتا هم فقط چای هست. هر وقت رو میزشون ظرف و قاشق چنگال آماده گذاشته باشن میدونیم که بعد از نماز قراره پذیرایی بشیم اگه هم چیزی نباشه که من برمیگردم با ناراحتی به دخترخاله خانوم بزرگ اینا میگم امروز هیچی بهمون نمیدن!! قبل از پذیرایی هم هر روز یکی از مهمونا یه چیزی میاره بین بقیه پخش میکنه. حالا یا آبمیوه و نوشابه و کیک هست یا چیزای دیگه. چیزایی که هر سال میگیریم معمولا" اینا هستن: پنیر، شیر، ماکارونی، انواع سس، کلا" چیزایی که مصرفش تو ماه رمضون زیاده. بعضیا هم بیشتر هزینه میکنن و ظرف میدن یا عطر. اینم البته چند سالیه که رسم شده و قبلا" از این خبرا نبود.
بعد از نماز با بچه ها دور هم میشینیم و یکم حرف میزنیم بعدش میپرسیم برنامه چیه؟ بار و بندیلمون رو از اونجا جمع میکنیم و میریم خونه یکی دیگه بساط پهن میکنیم. تا ساعت 1 اینا که من باید بیام خونه سحری درست کنم. مایک هم اگه تا اون موقع کارش تموم شده باشه میاد دنبالم و میریم یه دوری تو خیابون میزنیم. شهر تا صبح بیداره. همه مغازه ها بازه تا خود اذان صبح. میاییم خونه و سحری میخوریم و میخوابیم تا ظهر فرداش. 

ماه رمضون اصلا" دوست ندارم جای دیگه ای به جز اینجا باشم. روزا که آدم روزست حوصله بیرون رفتن نداره. شب هم تا اذون بگه و بخوری و جمع کنی شده ساعت 9. تا آماده بشی بخوای جایی بری هم تعطیل کردن. پارسال یکی دو روز شیراز بودم. یه ساعت قبل از اذان رفتم جواب آزمایشم رو بگیرم گفتن برو یه ساعت دیگه بیا.. حالا فرداشم قرار بود برگردیم. خیلی عاجزانه گفتم یه ساعت دیگه که موقع افطاره!! خانومه گفت پس نیم ساعتی صبر کن تا اماده بشه. اینجوریه دیگه!